چه زود می گذرد و چه دیر بیدار می شوم !!! اصلآ ، بیدار شده ام ؟ تا چشمی به هم زدم ، دیدم رجب که آمد ، چه زود رفت و چه فرصت ها بود و چه رخصت ها نبود!!! چه سرما و یخبندان سنگینی در این تابستان گرم احاطه ام کرد ، پیله ای یخی که تا از آن بیرون می آیم می بینم که شعبان هم در گذر است و باز هم این تنهای از قافله جا مانده ، مانده است و آهی جهنم سوز و ...
باز هم این ای کاش ها!!!
رجب ...
شعبان ...
چه دیر آمدند و چه زود رفتند!!! چه بودم ، چه هستم از آن رمضان ، تا این رمضان ؟
چه بی منت مرا از میهمانان بزم خود می دانی و چه کریمانه از رمضان کریم برایم می خوانی !
چقدر گنهکارم .... وای !!!
چقدر دیر شد ، هنوز آماده ی میهمانی ات نشده ام !!!
کجاست آن لباس تقوا ؟ کو عطر ایمان ؟ زلف پریشان اخلاص باید شانه ای بخورد !
نگاه کن .... آیینه ی دل چه غبار آلود است !!! دستی که بر آیینه می کشم و گردی که از آن بلند می کنم، چه می بینم ؟ وای ... این منم؟ پروردگارا ... چگونه با این احوال در بزم تو حاضر شوم ؟ انگار که مدتهاست کسی در این خانه نبود و شاید به خوابی عمیق فرو رفته بود .
چه زود می گذرد و چه دیر بیدار می شوم ...
استغفر الله و ربی و اتوب الیه!
باید گردگیری کنم ، نه... خانه تکانی !!!
باید برای میهمانی آماده شوم !!!
فرصتی نمانده، عجله کن ...
ادامه مطلب