شبی دیدم کنار بوستانی
فتاده یک نی از دست شبانی
نشستم با تآنی در کنارش
گرفتم از رخش گرد و غبارش
نهادم بر لبش لبهای لرزان
دمیدم بر درونش آه سوزان
ز سوز آه من نی ناله ها کرد
به صحرا شور و غوغایی به پا کرد
بنال ای نی که دنیا را بقا نیست
چو آرامش در این دار فنا نیست
بنال ای نی نماند جاودانه
به جز عشق و نوای عاشقانه
بنال ای نی به لحن نای داود
که هر نالیدنش ذکر خدا بود
بنال ای نی که یار دلربا رفت
نمی دانم که از پیشم کجا رفت
بیا تا از پی اش با هم بگردیم
که هر دو آشنا با آه و دردیم
بنال ای نی که یارم زار و خسته
به پشت پرده غیبت نشسته
بنال ای نی به هر صبح و به هر شام
چو تنها اشک ریزد آن دل آرام
بنال ای نی که شب غرق سکوت است
خیالش می برد هوش از من مست
بنال ای نی که ابر پاره پاره
چو قایق هاست بر در دریا کناره
مگر یار خود از آنجا ببینم
روم امشب بر آن قایق نشینم
بنال ای نی ز غمهایم گذر کن
که تنها ناله بر آن منتظر کن
بنال ای نی تو با شب زنده داران
به شبهای دل انگیز بهاران
بنال ای نی که نامحرم به خواب است
دعا در خلوت شب مستجاب است
بنال ای نی چو افزود عکس مهتاب
به رو صفحه ی لغزنده آب
بنال ای نی که بر دل افکند شور
نوای ناشناس مرغی از دور
بنال ای نی که یارم در نماز است
سراپا ناز در حال نیاز است