میلاد با سعادت حضرت باب الحوائحج امام موسی کاظم(ع) را بر محضر مقدس حضرت ولیعصر (عج) و تمامی شیعیان تبریک و تهنیت عرض می نمایم .
*************************************
سفارش مؤکّد حضرت ولیعصر (عج) بر خواندن زیارت عاشورا و برخی ادعیه و مستحبات :
متن زیر برگرفته شده از کتاب«داستانهای شگفت انگیز از زیارت عاشورا و تربت کربلا» که البته در کتب دیگری مانند «یکصد داستان از نماز اول وقت» و «داستانهای مفاتیح الجنان» نیز ذکر شده است . مؤلف آورده است :
سیّد احمد رشتی می گوید : تاریخ 1280 هجری قمری به عزم زیارت بیت الله از رشت به تبریز رفتم و از آنجا مرکبی کرایه کرده و روانه شدم ، در منزل اوّل سه نفر دیگر با من رفیق شدند . در یکی از منازل بین راه خبر دادند که قدری زودتر روانه شویم که منزل آینده خطرناک و مخوف است . کوشش کنید که از کاروان عقب نمانید . از این جهت دو سه ساعت به صبح مانده راه افتادیم و هنوز یک فرسخ نرفته بودیم که هوا منقلب شد و برف باریدن گرفت ، به طوری که رفقا هر کدام سرهای خود را به پارچه پیچیدند و تند رفتند و من هرچه کردم که بتوانم با آنها بروم ممکن نبود . سرانجام از آنها عقب ماندم و ناچار از اسب پیاده شده و در کنار نشسته و متحیر بودم ، مخصوصآ به خاطر ششصد تومان پولی که برای هزینه سفر همراه داشتم نگرانی ام بیشتری داشتم . با خود گفتم : همین جا تا صبح می مانم و به منزل قبلی بر می گردم و از آنجا چند نفر مستحفظ به همراه داشته خود را به قافله می رسانم .در این اندیشه بودم که در برابر خود باغی دیدم که باغبانی با بیلش برف درختان را می ریخت و تا مرا دید جلو آمد و گفت : کیستی ؟
گفتم : رفقایم رفتند و من مانده ام و راه را نمی دانم .
به زبان فارسی فرمود : نافله بخوان تا راه را پیدا کنی . من مشغول نافله شدم . نماز شب تمام شد باز آمد و فرمود : نرفتی ؟
گفتم : والله راه را نمی دانم .
فرمود : جامعه بخوان (منظور زیارت جامعه کبیره است)
من زیارت جامعه را از حفظ نداشتم و اکنون هم ندارم ، از جا بلند شدم و زیارت جامعه را تمامآ از حفظ خواندم . باز آمد و فرمود : نرفتی و هنوز اینجایی ؟
بی اختیار گریه ام گرفت و گفتم : آری راه را نمی دانم .
فرمود : عاشورا بخوان .(زیارت عاشورا)
زیارت عاشورا را نیز از حفظ نداشتم و اکنون هم ندارم ، از جا بلند شدم و مشغول زیارت عاشورا شدم و همه اش را حتی لعن و سلام و دعای علقمه را از حفظ خواندم . با سوم آمد و فرمود : نرفتی و هستی ؟
گفتم : آری نرفتم . هستم تا صبح .
فرمود : من هم اکنون ترا به قافله می رسانم . سپس برفت و بر الاغی سوار شد و بیل خود را به دوش گرفت و آمد . فرمود : ردیف من بر الاغ سوار شو . من هم پشت سر او سوار شدم و افسار اسبم را کشیدم ، اسب اطاعت نکرد .
فرمود : لو اب را بده به من . عنان اسب را دست راست گرفت و راه افتاد . اسب در نهایت تمکین پیروی کرد .
سپس دست مبارکش را بر زانوی من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نمی خوانید ؟
نافله ، نافله ، نافله ... سه بار تکرار کرد .
آنگاه فرمود: چرا عاشورا نمی خوانید ؟
عاشورا ، عاشورا ، عاشورا .
سپس فرمود: چرا جامعه نمی خوانید ؟
جامعه ، جامعه ، جامعه .
دقت کردم دیدم در وقت پیمودن راه به نحو دایره راه را طی می کرد . یک مرتبه برگشت فرمود : اینها رفقای شمایند که کنار نهر آبی فرود آمده و برای نماز صب وضو می گیرند .پس از الاغ پیاده شدم و خواستم وار اسبم شوم . نتوانستم .آن آقا پیاده شد و بیل را در برف فرو کرد و به من کمک کرد تا سوار شدم و سر اسب را به طرف رفقایم بر گردانید . من در این هنگام با خود گفتم این شخص کی بود که به زبان فارسی حرف می زد و حال آنکه زبانی جز ترکی و مذهبی جز عیسوی در آن نواحی نبود و چگونه مرا به این سرعت به قافله رساند ؟ بر گشتم پشت سر خود را نگاه کردم دیدم کسی نیست .
ادامه مطلب